تبليغاتX
آبگرم سرزمین آرزوهای شیرین
اميدوارم كه از وبلاگم خوشتون بياد اين وبلاگ و تقديم ميكنم به كسي كه با تمام وجود
 

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  |
 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 
 
|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در جمعه بیست و نهم شهریور 1387  |
 معرفی کوتاه از روستای آبگرم
آرامگاه سلطان ابراهیم رضا (ع)
 
 
 
بنای تاریخی آرامگاه سلطان ابراهیم رضا (ع) در روستای آبگرم گزیک قرار دارد . ازمهمترین اجزاء معماری بنا طاقنماهایی در چهار طرف نما و گنبد خانه آن می باشد . دربهای چوبی بنا آثار ارزشمندی از هنر منبت را در خود دارند .
بر سطح دیواره های گنبد خانه تا ارتفاع 5/1 متری آثار جالبی از هنر خوشنویسی دیده می شود . بعضی از این خطوط دارای تاریخ نگارش می باشند و تاریخ تعداد زیادی از آنها به دوران صفویه برمی گردد.
 
|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 من می گویم؟ تو می گویی

من گفتم...تو گفتی...

گفتم: خسته‌ام    
گفتي:
لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.

گفتم: هيشكي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره
گفتي:
ان الله يحول بين المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غير از تو كسي رو ندارم
گفتي:
 نحن اقرب اليه من حبل الوريد
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزديك‌تريم (ق/16) ::.

گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي!
گفتي:
فاذكروني اذكركم
     .:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفتي:
و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا
     .:: تو چه مي‌دوني! شايد موعدش نزديك باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟ 
گفتي:
واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله
     .:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (يونس/109) ::.

گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره‌ كني تمومه!
گفتي:
عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم
     .:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل...  اصلا چطور دلت مياد؟   
گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم
     .:: خدا نسبت به همه‌ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته  
گفتي:
بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا
     .:: (مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (يونس/58) ::.

گفتم: اصلا بي‌خيال! توكلت علي الله   
گفتي:
ان الله يحب المتوكلين
     .:: خدا اونايي رو كه توكل مي‌كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خيلي چاكريم!   
ولی این بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع كن! يادت باشه كه:

و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي‌كنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا مي‌كنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي‌كنن (حج/11) ::.


یه شمع روشن  

|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  |
 سرزمین خدا

سرزمین خدا!!!

يك نفر دنبال خدا مي گشت

 شنيده بود كه خدا آن بالاست

 و عمري ديده بود كه دست ها رو به آسمان قد مي كشد.

پس هر شب از پله هاي آسمان بالا مي رفت ابرها را كنار مي زد

 چادر شب آسمان را مي تكاند ماه را بو مي كرد و ستاره ها را زير و رو.

او مي گفت:(( خدا حتما يك جايي همين جاهاست.))

و دنبال تخت بزرگي مي گشت به نام عرش كه كسي بر آن تكيه زده باشد.

او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي.

 نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانه اي لاي ستاره ها

از آسمان دست كشيد از جست و جوي آن آبي بزرگ هم.

آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد زمين پهناور بود و عميق.

پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.

زمين را كند ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.

خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.

نه پايين و نه بالا نه زمين و نه آسمان.

خدا را پيدا نكرد اما هنوز كوه ها مانده بود در ياها و دشت ها هم 

پس گشت و گشت و گشت . پشت كوه ها و قعر دريا را . وجب به وجب دشت را

زير تك تك همه ريگ ها را

لاي همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبري نبود از خدا خبري نبود.

نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .

آن وقت نسيمي وزيدن گرفت

 شايد نسيم فرشته بود كه مي گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است .

هنوز مانده است وسيع ترين و زيبا ترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است

سرزمين گمشده اي كه نشاني اش روي هيچ نقشه اي نيست.

نسيم دور او گشت و گفت:((اين جا مانده است اين جا كه نامش تويي))

 و تازه او خودش را ديد سرزمين گمشده را ديد.

نسيم دریچه كوچكي را گشود راه ورود تنها همين بود

و او پا بردلش گذاشت و وارد شد

خدا آنجا بود

بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي اش بود همين جاست

سالها بعد وقتي كه او به چشم هاي خود برگشت خدا همه جا بود

هم در آسمان و هم در زمين

هم زير ريگ هاي دشت و هم پشت سنگ هاي كوه

هم لاي ستاره ها و هم روي ماه. 

|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 دکته

 

زندگی مثل دیکته است ...

هی غلط می نویسیم ... هی پاک می کنیم ...

غافل از اینکه عزراییل داد می زنه ... برگه ها بالا ...!!!

وقتی که برامون دیکته میگن فکرمون همه جا هست به جز ...

وقتی دیکته تمام شد ما تازه به فکر نوشتن آن هستیم ...!!!

..................................................................................

............................................................................

......................................................................

...............................................................

...........................

|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 املا قلبی بالیقین
 

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره

 مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد .

فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ...

او اميد به بخشش داشت

|+| نوشته شده توسط سید محمد شعیب موسوی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  |
 
 
بالا